حرکت
پاهایم را
حراج کرده بودید
ماهیچه های پر قدرتی را
که بر ان ها می ایستادم
من
بقچه ای در صندوق خا نه
آ ینه ای تهی بر رف
و رختخوابی گسترده شدم
اما عاقبت
جهان را به صندوق خانه ا وردم
و روزی به ناگهان
خود را بر پا های نازک
و چابک هزار غزال جوان ایستاده دیدم
اینک
مرا ببین
که حتا
در اینه ای بی سیماب
می درخشم و پیدایم .
زن
آ تش را
در خود داشتیم
و نمی دانستیم
ما که خاموش بودیم
و لایه های وهم را
روی هم
می انباشتیم
امروز آ تشیم
امرز رو شنیم
امروز دامن های کهنه را
که از پرهیز و اندوه
پوسیده بود
به تن نداریم
امروز که از جسم خود بیرونیم
دیوارهای بدون پنچره
و بسترهای بدون غریزه و رخوت را
فراموش کرده ایم
امروز که نام عاممان انسان است .
ژیلا مساعد
شعر ها از کتاب .پنهان کنندگان اتش و ماه و ان گاو ازلی